دلتنگم پاییز می رود و زمستان در راه است
دلتنگم پاییز می رود و زمستان در راه است
یادداشت میهمان
🔻ماهنامه تکاب-سیروس برخان:شبی که از بی خوابی پلکهایم سبک شده بود درحسرت ازدست دادن گذشته وفکر به آینده زمان حالم رو از دست داده بودم به این فکر افتادم که وقتی بچه بودیم معمولا کفشهایمان را برعکس می پوشیدیم وکارهای دیگر ما یا درست بودند یا از سر سادگی وصداقت درست ازآب در می آمدند.
🔻بزرگترها همیشه درمورد جوانی وبهار حرف میزدند این طرز تفکر باعث تنفر ما از فصلهای دیگر طبیعت بخصوص فصل مدرسه شده بود
اما وقتی بزرگتر شدیم زمانی که میتوانستیم کفشهایمان را درست بپوشیم از صدای تیک تاک ساعت خیلی بدم
می آمد چون روزگارم راسپری میکرد ومن باز نمیتوانستم در زمان حال زندگی کنم ومن را از دوران خوش زندگی دور میکرد
🔻در این دوران لحظه ای درنگ کردم وبا تامل به رنگهای دیگر طبیعت
می اندیشیدم که دیدم روزگار برای طبیعت قصری از طلا ساخته ویک شنل طلایی هم به طبیعت هدیه داده بودکه خزان خش خش کنان آن را می پوشید و براسب زردش خودنمایی می کرد
دراین مدت وقتی ازخانه بیرون می آمدم اصلا جلوی پایم رانگاه نمیکردم وسر به فلک راه میرفتم روزی که به شنل طبیعت زل زده بودم
زیر پایم خش خش های زیادی راحس می کردم
لحظه ای ایستادم وزیر پاهایم را نگاه کردم برگهای زیادی زیر پاهایم بود مدتی قبل از این پاهایم زیر برگها بود
🔻علت این امر را نمی دانستم من فقط از صدای خش خش آنها خوشم می آمد تندتر که راه می رفتم فریادهای بی صدای خش خش برگها زیادتر می شد
یک لحظه به خودم آمدم دیدم که طبیعت موی می کند وروی.
با زبان نگاه از یکی از برگها علت راجویا شدم برگ پیر با دلتگی زیاد در این فصل دلتنگ گفت لباس این پیر زمانه (خزان) را می گویم مندرس شده واین بار روزگار سوزن ونخ سفیدی برداشته ودوست دارد برای طبیعت لباس سفید ببافد وچند روز دیگر آن را تمام میکند .
🔻پس به همین خاطر دلتنگیم
یادداشت میهمان
🔻ماهنامه تکاب-سیروس برخان:شبی که از بی خوابی پلکهایم سبک شده بود درحسرت ازدست دادن گذشته وفکر به آینده زمان حالم رو از دست داده بودم به این فکر افتادم که وقتی بچه بودیم معمولا کفشهایمان را برعکس می پوشیدیم وکارهای دیگر ما یا درست بودند یا از سر سادگی وصداقت درست ازآب در می آمدند.
🔻بزرگترها همیشه درمورد جوانی وبهار حرف میزدند این طرز تفکر باعث تنفر ما از فصلهای دیگر طبیعت بخصوص فصل مدرسه شده بود
اما وقتی بزرگتر شدیم زمانی که میتوانستیم کفشهایمان را درست بپوشیم از صدای تیک تاک ساعت خیلی بدم
می آمد چون روزگارم راسپری میکرد ومن باز نمیتوانستم در زمان حال زندگی کنم ومن را از دوران خوش زندگی دور میکرد
🔻در این دوران لحظه ای درنگ کردم وبا تامل به رنگهای دیگر طبیعت
می اندیشیدم که دیدم روزگار برای طبیعت قصری از طلا ساخته ویک شنل طلایی هم به طبیعت هدیه داده بودکه خزان خش خش کنان آن را می پوشید و براسب زردش خودنمایی می کرد
دراین مدت وقتی ازخانه بیرون می آمدم اصلا جلوی پایم رانگاه نمیکردم وسر به فلک راه میرفتم روزی که به شنل طبیعت زل زده بودم
زیر پایم خش خش های زیادی راحس می کردم
لحظه ای ایستادم وزیر پاهایم را نگاه کردم برگهای زیادی زیر پاهایم بود مدتی قبل از این پاهایم زیر برگها بود
🔻علت این امر را نمی دانستم من فقط از صدای خش خش آنها خوشم می آمد تندتر که راه می رفتم فریادهای بی صدای خش خش برگها زیادتر می شد
یک لحظه به خودم آمدم دیدم که طبیعت موی می کند وروی.
با زبان نگاه از یکی از برگها علت راجویا شدم برگ پیر با دلتگی زیاد در این فصل دلتنگ گفت لباس این پیر زمانه (خزان) را می گویم مندرس شده واین بار روزگار سوزن ونخ سفیدی برداشته ودوست دارد برای طبیعت لباس سفید ببافد وچند روز دیگر آن را تمام میکند .
🔻پس به همین خاطر دلتنگیم
دبير آموزش و پرورش 95/9/25
عكس از پژمان فيضي

+ نوشته شده در بیست و هشتم آذر ۱۳۹۵ ساعت 7:49 توسط تکاب
|